|
" به زیبائی یک نارنج " شش سالگی ام را یادم می آید............... و یادم می آید شبی در خواب یک قاصدک شدم . وسط کاکل مادرم در بیابان. ناگهان باد هوهو کنان آمد و به مادرم گفت: سلام خانم قاصدک. بچه هایت را رها کن کمی به گردش بروند. چشمان آنها نشان می دهد چقدر از یکجا نشستن خسته اند. مادرم گفت: نه! اینها خیلی دردانه اند . اگر بخواهی فقط پسر هایم را می دهم . باد تا این را شنید فوتی به کاکل مادرم کرد . ولی آنقدر فوتش تند بود که همه مان از مادر جدا شدیم و مادر در حالیکه دستش به سویمان دراز بود گفت: بچه هایم. بچه هایم را بده. گناه دارند آنها که جائی را بلد نیستند . وای خدایا!به سر بچه هایم چه می آید؟ ومن که دختر ناز پرورده ی مادرم بودم و جایم وسط کاکل مادر و در بین خواهرها و برادرهایم بود ، با یک تکان سخت از آنجا جدا شدم. آنقدر گرد و خاک بود که اصلا" نمی توانستم خواهر ها و برادرهایم را پیدا کنم . به همین خاطر چشمهایم را بستم و خودم را به دست باد سپردم و در جهت او به حرکت در آمدم . راستش خودم هم دلم می خواست بدانم در جائی غیر از اینجا چه می گذرد؟ یکدفعه احساس کردم به جائی چسبیده ام .چشمانم را که باز کردم متوجه شدم لابه لای شاخه ی درخت نارنجی ،وسط یک باغ بزرگ گیر کرده ام .هوای لابه لای شاخه ها آنقدر خنک و دلنشین بود که می توانست هر موجود زنده ای را به وجه آورد.. برگهای درخت نارنج با یک وزش ملایم باد به اینطرف و آنطرف می رفتند و صدایش مثل جلینگ جلینگ پولکهای ماهی کف اقیانوس دلنشین بود. من هم مانند نوزادی که از نوازش گرم دست مادرش خوشحال می شود ، خوشحال بودم. چشمهایم را بستم و با لبخندی دوست داشتنی ،صورتم را در معرض ملایم باد قرار دادم . لحظه ای با این حالت از حال و هوای خودم غافل شدم و فراموش کردم که یک قاصدکم و با ید آزاد باشم. پس شروع به گریه کردم. آنقدر صدای گریه ام بلند بود که باد از راهی که می رفت برگشت و گفت: چه خبر شده نازپرورده؟ چرا گریه می کنی؟ گفتم: می بینی چه سخت به اینجا چسبیده ام. بیا و کاری کن از اینجا آزاد شوم .من برای این از مادرم جدا شدم که بتوانم تمام دنیا را بگردم . اگر اینجا بمانم جز خودم و این برگهای لرزان چیزی نمی بینم. باد تا این را شنید ،دوباره خواست با فوت تندش مرا از آنجا جدا کندولی این بار جز اینکه چند تا از کرکهایم را از دست دادم ، چیزی عایدم نشد . گفتم : چه خبر؟ تمام تنم عریان شد . باد قدری ایستاد . نگاهی به من انداخت و شروع به خنده کرد و به راه خود ادامه داد. دیگر هوا آرام بود . نگاهی به خودم انداختم. راستش را بخواهید از دیدن قیافه تقریبا" عریانم خنده ام گرفت. - پس آقای باد چندان هم بی تقصیر نبود. وقتی به کرکهایم که در هوا سر گردان بودند نگاه کردم دوباره گریه ام گرفت . ناگهان صدائی شنیدم . گریه ام را قطع کردم و دنبال صدا گشتم. - سلام قاصدک کو چولو . من اینجایم. صدا از پائین بود. کنار رودی که از پای درخت می گذشت، نارنجی سرگردان روی زمین افتاده بود . - سلام نارنج کوچولو . آنجا روی زمین که جای تو نیست . چرا از شاخه ات جدا شدی؟ نارنج کوچولو نگاه معصومانه ای به من انداخت و گفت: وقتی که آقای باد خواست تو را از لابه لای شاخه های درخت جدا کند ،من نتوانستم در برابر او مقاومت کنم و از شاخه ام جدا شدم و روی زمین افتادم. دلم برایش سوخت و با خودم گفتم : بعد از این روی زمین چه خواهد کرد؟ یا بچه ها او را لگد می کنند یا آنقدر آنجا می ماند تا پلاسیده شود. پس به روی خودم نیاوردم که درمورد او چه فکر هائی کردم و در ضمن اصلا" دلم نمی خواست او را بیشتر از این برنجانم . به او نگاه کردم و گفتم: من و تو جائی هستیم که نباید باشیم و در جائی که مال ما نیست ، نمی توانیم زندگی کنیم . پس بیا با هم دوست باشیم اینطور گذر زمان را نمی فهمیم . من به تو قول می دهم در کنار هم خوشبخت خواهیم شد .چیزی از حرفهایم نگذشته بود که باران شروع به باریدن کرد . قطره های سنگین باران ،شالاپ شالاپ روی کرکهایم می ریخت. کم بود همین دو ،سه دانه کرکم را هم از دست بدهم . پس کمی خودم را به عقب کشیدم تا در امان باشم . پیش خودم فکر کردم که حتما" نارنج کوچولو زیر باران خیس شده و گریه می کند. به پائین درخت نگاه کردم تا از وضعیت او با خبر شوم ولی با تعجب دیدم که نه تنها از قطره های سنگین باران نمی ترسد بلکه خوشحال هم هست و زیر باران می رقصد . آنقدر خوشحال بود که حتی من نمی توانستم به اندازه ی سر سوزنی تصورش را بکنم . صورتش را در مسیر باران قرار داده بود و وقتی دانه های باریک آن روی صورتش می ریخت ، احساس شعف می کرد . بالاخره باران تمام شد و ابرهای تیره و تار جای خود را به آسمان آبی و صاف دادند. کمی خودم را به جلو کشیدم و به نارنج کوچولو گفتم : چرا تو اینقدر باران را دوست داشتی؟ من که از باریدن آن احساس نا امنی کردم . - وقتی قطره های باران روی تنم می ریخت ، احساس خوشبختی می کردم . چون وقتی من آن بالا و روی شاخه ام بودم ، باران برای من و تمام موجودات ، سرسبزی و خرمی به ارمغان می آورد و بعد از باران این سرسبزی دو برابر می شد و من به یاد آن روزها می رقصیدم ، تا لحظه ای فکر جدا شدن از آنجا از یادم برود . آه که چه روزهائی بود . شیرین و دوست داشتنی. با این حرف او ضعف عجیبی سراپای وجودم را گرفت . رو به آسمان کردم و گفتم: خدای مهربان چرا من را قاصدک آفریدی؟ من دوست ندارم موجودی ضعیف و بی اراده باشم که تنها بتواند با وزش ملایم باد به اینطرف و آنطرف برود. همین طور که سرم را رو به آسمان بلند کرده بودم ، ناگهان چشمم به خورشید افتاد. گفتم: سلام خورشید خانم. خورشید نگاهی به دور و برش انداخت ولی نتوانست مرا پیدا کند . دوباره گفتم : سلام . من اینجایم و سعی کردم نیمی از خودم را به او نشان دهم . خورشید لبخندی زد و گفت: سلام قاصدک کوچولو . تو کجا ، اینجا کجا؟ پس مادرت کجاست؟ و من هم تمام ماجرا را برای او تعریف کردم و از او خواستم به من کمک کند. - اگر آقای باد بود شاید می توانست به تو کمک کند . از دست من کاری ساخته نیست . جز اینکه با گر مای خودم به تو آرامش دهم . ناراحت نباش خدا بزرگ است. این را گفت و دوباره شروع به درخشیدن کرد.... ساعتها هم گذشت و خورشید هم از یکجا نشستن خسته شد و جای خود را به ماه مهربان داد .وقتی که ماه را دیدم بیشتر از دیدن خورشید خوشحال شدم . چون با دیدنش احساس خوبی تمام وجودم را می گرفت . با خوشحالی گفتم: سلام ماه مهربان . ولی ماه هم نتوانست بفهمد که این صدا از کجاست و تاریکی شب هم نمی گذاشت که او بتواند مرا پیدا کند . پس پائین تر آمد و با نور خود به دنبالم گشت . تا اینکه یک قسمت کمرنگ از نورش روی صورتم افتاد . آنگاه توانست مرا ببیند. گفت: سلام قاصدک کوچولو . تو کجا، اینجا کجا؟ پس مادرت کجاست؟ و من هم دوبا ره تمام ماجرا را برای ماه مهربان تعریف کردم و دوباره از او هم کمک خواستم و ماه هم مثل خورشید خانم گفت که اگر آقای باد بود شاید می تواست به تو کمک کند . از دست من کاری ساخته نیست جز اینکه اینجا بمانم و کاری کنم تو هم به خواب بروی و بتوانی در خواب آرامش خود را پیدا کنی . ناراحت نباش خدا بزرگ است. این را گفت و کمی فاصله اش را از من زیاد تر کرد و به آسمان برگشت........ بعد از رفتن ماه مهربان ، احساس کردم خیلی خسته ام. به پائین درخت نگاه کردم . دیدم که نارنج کوچولو هم خوابیده و صدای چرتش هم تا بالای درخت می رسید . پس خمیازه ای کشیدم و یک آرامش دوست داشتنی مرا با خود برد. ناگهان با یک نوازش آرام از خواب بیدار شدم . احساس کردم دست مادرم مرا ناز می کند . وقتی بالای سرم را نگاه کردم شکوفه خانم را دیدم. شکوفه خانم با یک لبخند زیبا گفت: سلام قاصدک کوچولو . چرا اینجا چسبیده ای؟! خواب بودی؟ دلم همیشه یک قاصدک می خواست . برای همین خواستم تو را از خواب بیدار کنم تا تو را بهتر ببینم . با تعجب گفتم: چه شده؟ پس میوه های درخت نارنج کجاست؟ چرا برگهایش اینقدر سبز و درخشان شده؟ تو کجا بودی؟ بهار نارنج گفت:معلوم است چون بهار یواش یواش می آید . برگهای درختان هم با آمدن بهار تازه شده. مردم میوه های رسیده ی درخت را برای استفاده بردند و موقع به بار نشستن ما شکوفه ها رسیده است و بعد از ما دوباره نارنجهای زیبا ، این درخت درخت سبز و پر شاخ و برگ را زینت می دهند. رو به شکوفه کردم و گفتم: اووووه چه تغییری! وقتی که خواب بودم این همه اتفاق افتاده؟ - بله قاصدک کوچولو. - ولی مطمئن باش این دفعه بهخواب نمی روم . دوست دارم میوه شدن تو را ببینم.راستی قبل از این یک نارنج تمام ماجرا را برای من تعریف کرده بود . او دوست من بود. این را که گفتم بی اختیار به یادش افتادم . فورا" به پائین درخت نگاه کردم و با خوشحالی دیدم هنوز آنجاست . داد زدم : سلام نارنج زیبا. هنوز اینجائی؟ ولی هیچ صدائی نیامد. دوباره فریاد زدم: نارنج زیبا بیداری؟ منم قاصدک. صدایم را می شنوی؟ باز هم هیچ صدائی نیامد. خواستم گریه کنم . ولی صدائی راه را برای گریه ام بست . پسر و دختر کوچولوئی با خوشحالی ، دست در دست هم به طرف ما می آمدند . ناگهان پسرک ایستاد و خم شد و نارنج کوچولو را از روی زمین برداشت و گفت: این از بهترینهای دنیاست. دخترک رابوسید و نارنج را به او هدیه کرد. او هم با لبخندی نارنج را از پسرک گرفت . آن را بوئید و در جیب خود گذاشت و هر دو لی لی کنان به راه خود ادامه دادند و من از آن بالا زیبا ترین لحظه ی زندگی ام را دیدم . دوست من نارنج دیگر نمی توانست با من حرف بزند ولی می توانست میان رابطه ی یک دوست داشتن باشد. به دور و برم نگا ه کردم. - خدایا چگونه می توانم اینجا را ترک کنم ، وقتی اینهمه زیبائی را یکجا کنار هم د یدم. شاید روزی بیاید که این شکوفه هم به زیبائی آن نارنج بشود و من دوباره شاهد یک دو ست داشتن دیگر باشم............
|